قهرمان ميرزا عين السلطنه

7657

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

من سينه‌ام به كلى گرفته بود . هيچ حال نداشتم . شعاع الدين ميرزا كه مرا اين قسم ديد گفت شما برويد تجريش شب را استراحت كنيد . ما همه اينجا مىمانيم . من يوسف پسر افخم الدوله را برداشته يك ساعت و نيم از شب رفته باغ رسيدم . صبح شهر و به هزار ماجرا افخم الدوله و قجر آقا و دخترهايش را تجريش آورديم . ختم هم نگذاشتيم . چند روز ماندند چه ماندنى . متصل گريه ، متصل زارى . بعد شهر آمدند در خانهء شيخ الرئيس افسر مجلس تذكرى به ياد آن ناكام دادند « 1 » . جوانها و معلمين و شاگردها و غيره و غيره بودند . افسر نطق مفصلى در مناقب و فضائل هرمز نمود . بعد شيخ الملك « 2 » داد فصاحت داد . مجلس ديگر در « كلب » جوانان مجلس تذكرى برپا نمودند . واقعا فوت هرمز به تمام مردم تأثير كرد و هركس شنيد تأسف خورد . يك جوان فاضلى كه به درد مملكت مىخورد از دست رفت . بعد حاج افخم الدوله و دخترها سركار شعاع الدين ميرزا و خانمش و يك دخترش و آقاى لواء الدوله سردار مختار به سمت مشهد مقدس و من به همدان عازم شديم . در 25 مرداد 1309 ، 21 ربيع الاولى 1349 . قضيهء مرگ هرمز ميرزا اما قضيهء مرگ هرمز چه بود ؟ بعد از آن‌كه همه را دماوند برد در اوايل مرداد صبحى شكار مىرود كه هيچوقت شكارچى نبود ، عشق به شكار نداشت . قضا بايد وارد شود . مراجعت توى چادر تكيه به رخت‌خواب مىدهد ، تفنگ را در پهلوى خود مىگذارد . عيالش پاى او را مالش مىداد و با قنداق تفنگ بازى مىكرد . يك‌مرتبه دستش به ماشهء تفنگ مىخورد و خالى مىشود . راست به قلب هرمز اصابت مىكند و فورى جان به جان‌آفرين تسليم مىنمايد . ( فشنگ در تفنگ بود ضامن را بالا نكشيده بود و اين تفنگهاى بىچخماق به مجردى كه دست به پاشنه بخورد خالى مىشود . همينطور هم شد . ) شاهزاده لسان الحكما [ را ] كه دماوند و نزديك آنها چادر زده بود خبر مىكنند . مىرسد و مىبيند كار از كار گذشته . براى تسكين خانمها مىگويد بايد به مريض‌خانه برد ( دماوند كجا مريضخانه دارد ) . هرمز ميرزا را فورى از آنجا به شهر مىبرد . جناب دماوندى كه مرد خوب كاره‌اى است حاضر مىشود با بعضى از اجزاء ادارات تلفن به شهر مىكنند و گيرندهء تلفن خود حاجى افخم واقع مىشود و شبانه با سلطان محمود پسرش و عبد اللّه ميرزا مىروند . لسان و جناب فورى اتومبيل براى خانمها گرفته و به آنها

--> ( 1 ) - مناسبتش آن بوده است كه افسر رئيس انجمن ادبى بود و هرمز ميرزا عضو آن انجمن بوده است . ( 2 ) - عبد الحسين اورنگ .